دیدن ارسال ها
صفحه: 1 [2] 3 4
16  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / پاسخ : یک بعد از ظهر پائیزی( شعر نو) : فبریه 24, 2011, 08:55:53 am
سلام چرا دیگه مطلب نمیذارید؟؟؟
17  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / سعدی : فبریه 24, 2011, 08:55:13 am
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
18  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / لطفا"... : فبریه 24, 2011, 08:48:56 am
سلام. لطفا" وقتی میاید توی تالار مطالب جدید بگذارید.یا حداقل نظرتون رو درباره مطالب دیگران بنویسید.
19  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / خدا از دیدگاه ملاصدرا : فبریه 24, 2011, 08:45:52 am
خدا بی نهایت است و لامکان وبی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ  پیرزنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود

یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس



بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در حقیقت یافت نمیشود
که به دروغ پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!
 
20  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / پاسخ : آبنبات : جون 14, 2010, 09:48:31 am
شایدم دخترک بوده ???ساده بودن بد نیست به شرطی که کلاه سرت نره.ولی مهربانی همیشه خوبه
21  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / دوستان : جون 12, 2010, 09:41:04 am
Friends are God's way of taking care of us.
 

دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن.   Cheesy

22  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / تندیس : جون 12, 2010, 09:37:57 am
سنگی که طاقت ضربه های تند را ندارد تندیس نخواهد شد. از زخم تنه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است. 
23  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / آبنبات : جون 12, 2010, 09:36:40 am
مهربانی را در نگاه کودکی دیدم که ابنباتش را به دریا انداخت تا اب شور دریا شیرین شود.
24  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / حدیث : جون 12, 2010, 09:33:10 am
 پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: آفت زيركى خودستايى ، آفت شجاعت تعدى، آفت گذشت منت، آفت زيبايى غرور، آفت عبادت سستى، آفت سخن گفتن دروغ آفت دانش فراموشى آفت بردبارى سبكسرى، آفت شرافت خانوادگى فخرفروشى, آفت بخشندگى، اسراف ,آفت دين، خواهشهاى نفسانى است.
25  معاونت های دانشگاه / سایر / پاسخ : توصیه هایی برای خواب آرام : جون 12, 2010, 09:21:08 am
سلام،مطلب بسیار مفیدی بود.ممنون
26  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / پاسخ : هیچ کس به تنهایی وارد بهشت نخواهد شد : جون 12, 2010, 09:13:13 am
متن زیبایی بود.خوشحالم بعد از مدتها به این انجمن افتخار دادید.بازهم از مطالب آموزنده و زیبا برامون بفرستید.ممنون لبخند
27  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / حکمران واقعی : جون 09, 2010, 10:53:52 am
سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانان ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود !

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند !

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...
در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.
امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.
ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند...

28  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / نامه ای برای خدا : جون 09, 2010, 10:49:05 am
روزی یک کارمند پست وقتی به نامه های آدرس نامعلوم رسیدگی می کرد متوجه نامه جالبی شد. روی پاکت این نامه با خطی لرزان نوشته شده بود: «نامه ای برای خدا!» با خود فکر کرد: «بهتر است نامه را باز کنم و بخوانم.»
در نامه این طور نوشته شده بود: «خدای عزیز! بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...»
کارمند اداره پست که تحت تاثیر قرار گرفته بود نامه را به همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه ای دیگر از آن پیرزن به اداره پست رسید. روی نامه نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را بخوانند. مضمون نامه چنین بود: «خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!»
29  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / داستان شب کریسمس : جون 09, 2010, 10:44:32 am
شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
پسرک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!
30  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / عشق از دیدگاه مردمان مختلف جهان : جون 09, 2010, 10:41:45 am
عشقی که توأم با حسادت نیست دروغ است . (آلمانی )

عشق و سرفه را نمی توان پنهان کرد .( انگلیسی )

در جنگ عشق ، فاتح کسی است که فرار می کند ( انگلیسی )

کسی نمی تواند در آن واحد هم عاشق باشد وهم عاقل . (انگلیسی )
یک عشق عشق دیگر را از بین می برد . (انگلیسی )

عشق در هر کجا قدم بگذارد ، عقل ودرایت آنجا را ترک می کند . (عربی )

مرد از طریق چشم وزن از راه گوش عاشق می شود . (لهستانی)

عشق مانند ماه است وقتی که افزایش نیابد کاسته می شود . (پرتغالی )
عشق پیری مانند گل در زمستان است . ( پرتقالی )

عشق و گرسنگی بنای زندگی است . ( روسی)

عشق از چشمها آغاز می شود (روسی)

پاداش عشق عشق است . ( آلمانی)
 
صفحه: 1 [2] 3 4