دیدن ارسال ها
صفحه: [1]
1  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / پاسخ : ملی شدن نفت : سپتامبر 22, 2010, 01:22:03 am
خداییش اینو تا حالا نشنیده بودم یا شاید فراموشم شده بود. مرسی. عبرت آموز بود. سکوت
2  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / پاسخ : !!!! : سپتامبر 22, 2010, 01:14:38 am
سلام. بسیار جالب بود. بازم از اینا بفرست. جدی این مهمه که هر کس به توانایی های درونش رجوع کنه.!!!! چشمک
3  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / پاسخ : آبنبات : جون 15, 2010, 01:09:52 am
سلام. آخه یاد داستات پسرک کنار ساحل افتادم. راست میگی این کودک مهربون شایدم دخترک بوده  لبخند
4  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / نیمه پر لیوان را ببین! هیچ تلاشی بی ثمر نیست. : جون 15, 2010, 01:07:31 am
پیرمرد هر روز از دور، پسرک کنار ساحل را نظاره میکرد. پسرک هر روز به هنگام جزر پابرهنه در امتداد  ساحل میدوید و چیزی را به طرف اقیانوس پرتاب میکرد. یک روز پیرمرد به سمت ساحل رفت و دید پسرک سراسیمه و چالاک ستاره های دریایی را که هنگام مد به ساحل رسیده اند یکی یکی به اقیانوس می اندازد. فریاد زد: پسرم امتداد ساحل هزاران هزار ستاره دریایی هست که تو نمیتوانی عاقبت همه آنها را تغییر دهی. پس این تلاش بی فایده است! پسرک بی تامل و بی وقفه باز هم دوید و ستاره دریایی دیگری را به طرف اقیانوس پرتاب کرد و گفت: اما ظاهراً برای این یکی فایده داشت!
5  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / یک بعد از ظهر پائیزی( شعر نو) : جون 14, 2010, 10:52:34 pm
یک بعد از ظهر پائیزی

لم داده روی تخت ،

از لابلای برگهای لرزان درخت پیر حیاط خانه

دامن طلائی خورشید پر زرق و برق پیداست

ملحفه خنک زیر تن داغ و سنگینم می چسبد

صدای سوراخ کردن آسفالت خیابان هیچ مهم نیست

وقتی از آسمان شعر نور میبارد

برگها مشاعره پرشوری دارند انگار

همیشه شاعر بوده ام اما ...

نفس خنک پائیزی را عمیق تر میکشم...

شعر من اما خود من است، گریزان از قالب

فراری از محدوده ها،قافیه ها،کلیشه ها...

من چرا شاعر نباشم، هستم ، مثل برگ، مثل نسیم،..

فکر میکردم بزرگ شده ام، آئینه صدایم زد

موهای سفید تک تک سر بلند کرده اند مغرور

آری انگار بزرگ شده ام

بسیار کوچکم اما برای دوست داشتن همه اهل زمین

همنوعانمان را دوست داریم اما

شرم آور است این ادعا

آنگاه که فریاد کمکش را زیر پا میکوبیم

چشم تمنایش را به ندیدن می انگاریم

گلی را برای نوشیدن شهدش به جان میخواهیم ،

اما خار او را بر نمی تابیم،افسوس

باور کن، تلخ یا شیرین، باور کن ما همه انسانیم

بد و خوب، زشت و زیبا همه انسانیم

در بدی های هم مشترک، مسئول، مؤثر، زمینه ساز

یکدیگر را دوست بداریم

تنهائی حق ما نیست

ما همه انسانیم

خوب یا بد

6  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / مدی تیشن : جون 14, 2010, 10:44:23 pm
چشماتو ببند

حالا یه نفس عمیق بکش

نوازش خنک نسیمو رو گلبرگات با تمام وجود حس کن

وجودت فضا رو عطرآگین کرده . . .

یه نمه شبنم از گونه ت سرازیر میشه

حالا سبکتر شدی انگاری

باد تندی از زمین بلندت میکنه

وای......... باورت میشه!

داری وسط آسمون میرقصی با قاصدکا

چقدر لذت بخشه

اون پائین چقدر همه چی کوچیکه

از این بالا راحت تر میشه لبخند زد، مگه نه؟

حالا زندگی زیباتر بنظر میرسه انگاری

پس همین جا بمون اگه میتونی
7  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / پاسخ : آبنبات : جون 14, 2010, 12:03:35 am
خوشا به حال پسرک. چشمک دل منم به سادگی دل اون پسرکه. بنظرت این خوبه یا بد  متعجب
8  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / پاسخ : پند لقمان : جون 12, 2010, 02:12:35 am
آموزنده بود. ممنون.
9  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / پاسخ : کدبانوی قدیم ، کدبانوی جدید ... تفریحی : جون 12, 2010, 02:10:10 am
واقعاً. اگه خانوما پا تو کفش آقایون نمیکردن و به بهونه پر کردن چاله چوله های زندگی فرصت های شغلی رو نمی قاپیدن با خونه داری زندگی شیرین تری رو نصیب بچه ها شون و همسرشون و البته خودشون مینمودن. آخه این که ما داریم زندگیه یا قدیما؟ نقش خانوم و آفا بهم ریخته والا ! حالا این مهسا ازدواج نکرده کبکش خروس میخونه. جای این حرف کمی آشپزی و همسرداری یاد بگیر مهسا جان  پوزخند
10  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / هیچ کس به تنهایی وارد بهشت نخواهد شد : جون 12, 2010, 01:57:12 am
روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

  خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را دردهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!

  هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
11  موضوعات متفرقه / داستان ها و نکات آموزنده / شعر یا معر : می 16, 2010, 12:08:33 am
یک صبح بهاری
خنکای نسیم دل نازک
 نرم نرمک
از شکاف پنجره نیمه باز رو به خیابان
صورتم را می پوید
در این جادوی طرب انگیز
نور مرا میخواند

با شکم سیر همه چیز قشنگ است
عسل و خامه، سنگک تازه

در خیابان
    ماشینهای سراسیمه
         گویی بیمار دم مرگ دارند همه
در آسمان
    پرستوهای بی قرار،پر همهمه
        خبری شوم را فریاد میزنند انگار
روبرو
   انوار طلایی خورشید
        در میان برگهای لرزان پرشهوت
         با کابلهای سیاه و موازی برق
         هم آغوشی چندش آوری دارند
و آنسوی خیابان
      کودکی با لباسهای چرکین
    خوشمزه ترین بستنی یخی دنیا را
      چه بی توجه
         در سکوت خود محکم لیس میزند

با شکم سیر همه چیز قشنگ است!
    زشتی ها زیبا، فقر ناپیدا!
 
عطسه های پیاپی امانم را بریدند
    چشمهایم پر از اشک شد
         پنجره را میبندم
12  معاونت های دانشگاه / معرفی کتاب / پاسخ : پدر پولدار پدر بی پول : می 15, 2010, 11:42:49 pm
جالب بود. ممنون.
صفحه: [1]