صفحه: [1]
  چاپ صفحه  
نويسنده موضوع: ایمان چیست ؟  (دفعات بازدید: 9623 بار)
0 کاربر و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
p.abedi.moshaver
Moderator
Hero Member
*****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 1504



ديدن مشخصات
« : آگوست 27, 2012, 10:17:21 am »




ايمان، تصديق و گواهی تمامی اعتقاد و باورهای قلبی و زبانی می باشد. اقرار تمام اعضای بدن و ضمیر ناخودآگاه روان، به آن باور و ادعایی که شخص دارد. آزادی و رهایی کامل انسان از نفس در گرو ایمان است، در گرو ایمانی کردن آنچه که بر زبان می آورد و آنچه که به آن اعتقاد و باور دارد، آن باوری که به پیروی و اطاعت تمامی اعضای بدن و قلب و چشم و گوش منجر شود، به وادی ایمانی شدن می رسد. باوری که در ذهن حفظ شده باشد، غیر از ایمانی شدن آن است. ما می توانیم خدا را در واژه ها بشناسیم، اما اگر به تمام اعضای بدن ما نفوذ نکند، آن را به زودی از دست می دهیم، باد آورده را باد می برد!

نمی شود که ما در زبان ادعای رانندگی کنیم اما در عمل نتوانیم رانندگی کنیم. قوانین رانندگی را در تئوری فرا می گیریم و آنها را تمرین کرده و در چشم و گوش و دست و پا، ایمانی می کنیم. یعنی تبدیل به امری بدیهی و اتوماتیزه در ضمیر ناخودآگاه روان می کنیم. امری را در ضمیر ناخودآگاه روانی خود قرار دادن و پیروی بدن از آن ناخودآگاه روانی، ایمان است. فردی که در زبان چیزی می گوید و در قلب چیزی دیگر و در عمل سازی دیگر می زند، او به گفته ها و باورهایش ایمان ندارد، باور دارد، اعتقاد دارد، اما ایمان ندارد.

ایمان به خدا، یعنی اینکه چشم من ببیند آنچه که خدا می خواهد آن را ببیند، گوش من بشنود آنچه را که خدا می خواهد بشنود، زبان من بگوید آنچه خدا می خواهد آن را بگوید، قلبم برای خدا بتپد. تمام بدن و حواسم به خدا باشد، آنگاه می توانم به ایمانی بودن خود، اعتماد کنم. آنگاه عقل کل، به چشم و گوش و حواس من سرایت می کند و دیگر عقل من در ذهن و فکرهایم قرار ندارد، بلکه تمام وجودم تبدیل به عقل می شود. چشمم عقل می شود، پایم عقل می شود، زبانم عقل می شود، قلبم عقل و عقلم "خدا" می شود!

به دریا بنگرم دریا ت بینم/// به صحرا بنگرم صحرا ت بینم

فردی که ایمان قوی دارد، فردی می باشد که بسیاری از آنچه را که زبان و ذهن او می گوید، وجود او نیز به آن عمل کند. وقتی می گویند که فلانی ایمان ضعیفی دارد، منظور این است که به اندازهء آن فرمایشات و اوامری که ادعا می کند، عمل نمی کند. یعنی زبانش می گوید، من خدا می خواهم، اما عملش، خرما را می جوید، زبانش خرما را می طلبد، چشمش خرما را می بیند، گوشش فقط خرما می شنود، پس این شخص ایمان به خرما دارد تا به خدا.

به تعبیری دیگر، اگر اختیارمان دست خرمان(شکم) باشد، اگر اختیارمان دست دغدغه های دنیوی و شخصیتی باشد، ایمانمان نیز به همان دغدغه ها، و اگر اختیارمان دست خداوند و حق باشد، ایمانمان نیز به حق و خداوند است. فردی که اختیارش دست خودش نباشد، ایمانش نیز به آن غیر خود خواهد بود. کسی که اختیارش دست خودش نباشد، آزادی را تجربه نمی کند. خود جانشین به فکر آزادی نیست، او اعتقادی به آزادی ندارد، بلکه تمام فکر و ذکر او، حفظ نفس و منیت خود است و فردی که دغدغهء شخصیت دارد، نمی تواند فردی آزاد باشد!

فردی که ایمان به فطرت خود ندارد، همیشه در جهنم است. انسان یک ضمیر ناخودآگاه فطری دارد و یک ضمیر ناخودآگاه روانی. اختیار ضمیر ناخودآگاه فطری دست خداوند و از جنس خداوند است و قابل تغییر نیست، در حالی که ناخودآگاه روانی انسان در اختیار خود انسان است و قابل تغییر است. یعنی اینکه همهء انسان ها فطرتاً الهی هستند، اما اگر بر خلاف آن فطرت عمل کنیم، آن عمل با درد و اندوه همراه خواهد بود. مثلا فطرت همهء انسان ها از بهشت و زیبایی خوششان می آید، اما اگر روان و ایمان ما با این فطرت در منافات باشد، این روان، آن بهشت و زیبایی را جهنم تجربه می کند.

انسان متعادل و میانه رو کسی است که بتواند تعادلی بین این دو ضمیر ایجاد کند، بتواند این دو ضمیر را به هم پیوند بدهد. حقیقت و فطرت (ضمیر ناخودآگاه فطری)خود را بشناسد، تسلیم آن شده و آن را در ضمیر ناخودآگاه روان خود، پیاده کند. در غیر اینصورت وجود از یکپارچگی بهره نمی برد و زمانی که روان ما از وجود ما جدا شد، بی قرار و آشفته می شویم. یا چپی می شویم و یا راستی، یا زمینی می شویم و یا آسمانی، یا دشمن می شویم و یا دوست، یا عشق می ورزیم و یا نفرت!

پیوند ضمیر ناخودآگاه فطری با ضمیر ناخودآگاه روانی، پلی ایجاد می کند که ما می توانیم روی آن پل، با امنیت کامل، شاهد زیبایی وجود باشیم.خداوند بهشت را آفریده است و فطرت ما را نیز از جنس بهشت ساخته است، اما از آنجایی که روان ما ساز دیگری می زند، بهشت را نمی بینیم، چشم بصیرت ما کور شده است. خدا را نمی بینیم. هر آنچه که باید ببینیم نمی بینیم و هر آنچه که باید نبینیم می بینیم و این ناهمگونی با فطرت ما، ما را بی قرار و آشفته می کند. ما را جزم اندیش و مغرور و متکبر می کند. فردی که حسود و مغرور است، قطعاً چشمانش چیزهایی را می بیند که برای او مضر است، گوش هایش چیزهایی را می شنود که برای او مضر است.

فردی که اختیار گوش و چشم و بدنش در دست خودش نیست، احساس امنیت نمی کند. لذا ایمان این فرد به ظاهر است و فرد ظاهرپرست، ایمانی دارد که از جنس من جانشین است، وابسته و تقلبی است. به چیزهای تقلبی علاقه مند بوده و ایمان دارد، مثلا به شخصیت ایمان دارد، به مقام و پول و موقعیت ایمان دارد.

بخش ایمانی کردن ناخودآگاه فطری در ناخودآگاه روانی، در اختیار خود انسان است. انسان مختار است که طبیعت خود را کشف کرده و آن را در بخش ناخودآگاه روانی خود ایمانی کند و مختار است امیالی که نفس او طلب می کند را اختیار کند. به همین خاطر، حتی خداوند نیز بهشت را زوری و اجباری نکرده است، اگر زور و اجبار خوب بود، خداوند قدرت و زورش از ما بیشتر بود و می باشد!!

دو نوع ایمان داریم: ایمان به بیرون و ایمان به درون. ایمان داشتن به اوامر بیرونی، ایمان ما را از فطرت و خداوند غافل می کند. کسی که ایمان به خدا ندارد، مملوک دنیاست و کسی که ایمان به خدا دارد، مالک دنیاست. ما اگر مالک این دنیا باشیم و این دنیا محو شود، از بین برود، باز هم کاری با "خود" ما ندارد، اما اگر دلبستگی روان ما به دنیا تا اندازه ای باشد که خود ما را مملوک خود کند، خود ما نیز از ترس و نگرانی، همراه با ملک محو خواهیم شد!

در شرایطی مانند حوادث ناگوار و سخت و بلا زدگی، خواب، هیپنوتیزم و مراقبه، ضمیر ناخودآگاه روان انسان، نفوذ پذیر می شود و احساس جزم اندیشی، خود را به پذیراگری و انعطاف پذیری تغییر می دهد، پس همهء بلاها و مصیبت ها بد نیستند، بستگی دارد که با روانمان به دنیا و مصیبت های آن می نگریم یا با فطرت و روحمان.

روان جهنم است و روح بهشت!

وقتی ما با فطرت و روحمان همنشینی کنیم، انسانی با ایمان و خودانگیخته می شویم، اما اگر با غیر فطرت مان همنشینی کنیم، روانی می شویم و روان نیز همان حالت نامتعادل و شکاک بین وجود و روح است.

قاسم سلطانی





خارج شده است

... و من الله التوفیق ... پروین عابدی ، واحد مشاوره
صفحه: [1]
  چاپ صفحه  
 
پرش به :